![]() |
![]() |
|
|
۱ مــرا بیهـوده بر مـن می سپاری کـه در من رخنه کــــــرده بیقراری
به این لب تشنه، نَم هم پس ندادی! تو میمیری نَمی بر من ببــــاری؟! ................... ۲ شبــــاهت با پر ِ پروانه داری ز پَر ، وا کردن ات ، پروا نداری شبیه واژه هـای ساده ی من خوش آهنگی ولی معنا نداری اسفند ۷۷ .................... ۳ درد یعنی همدم دریــــا شدن با جنونی ساده، بی لیلا شدن
درد یعنـــی پرسه در کنــــــج قفس خسته از بی آسمانی ... بی نفس
درد یعنــــــــــی آرزوهـــای محــــال بی تو وا دادن به شک یا... احتمال
درد یعنی همدم سـایه شدن رفتن و با جاده همسایه شدن
درد یعنی سینه ای غرق به خون گمشدن از وحشت سرخ جنون
درد یعنی هق هق... اما بیصدا دل بریدن از همه ... حتا خـدا
درد یعنی کودکی خیره به نان خیره ی من . ما . شما. او.این و آن
درد یعنی غرق استدعا شدن در حضورت ناگهان تنها شدن آذر ۷۸ .......................... ۱+۳ ... و لعنت به من که حتا نمی توانم گریه هایم را برایت ترجمه کنم ! ........................
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
حقا که آدم اید و توفیرتان با باقی پستانداران همین نیمچه ناطق بودن تان است. ناطق که می گویم یک وقت خیال برتان ندارد که مالک منطق اید؟!... نه جان به فدای جهالت جبروتی تان ، ناطق به نطق اید و نق نق ! که آخرت منطق تان به نیم نخود هم قدنمیدهد ... به من چه که حکایت قبیله ی مرا با نحسی گره زده ایید؟ به من چه که ارتفاع آزادی تان را با مساحت محبس می سنجید؟! به من چه که خواب ِخیانت می بینید؟! به من چه کودک ِکودن شما ،شمردن ستاره را بلد نیست؟! از اینهمه کلاغ بی خانه و خانمان شرم تان نمی آید که هی قصه های تازه پس می اندازید؟! که چه اینهمه مترسک وسط کابوس های تان کاشته اید؟ به دَرَک که هجوم خاطره های خودتان را تاب نمی آورید! سکه ی سکوت تان سوخته که سوخته! چکار به قارقار قلیل من دارید؟ چرا به وقار بیقراری ام گیر می دهید؟!.....گر چه ،انتظاری هم نیست ازشما که قصیده ی همسران تان را با لهجه ی دایره و لوزی سر داده اید! اینهمه پرنده ی بی پرواز کَمِتان است که هی قفل و قفس و قلاده می زائید و زنجیر می ریسید؟! جای آنهمه کتاب که حرام کرده اید ، شده یکبار درخت بخوانید؟! چرا چراغ تکلیف تان روشن نیست؟... خودتان به خوابهایتان رنگ مالیده اید و آنوقت گیر داده اید به رنگ ساده ی پر وبال من! مگر ما روی شما رنگ پاشیده ایم که شما به روی رنگها اسم گذاشته اید؟... حالا هی بی پرده و پاپوش بپرید! پریدن که پرواز نمی شود...بس که ریا کاشته اید و پی ِ دلیل گشته اید سهم تان از پریدن شده همین پرپر زدن ابدی... چطور هنوز و همچنان اینهمه نفهم و نفهمیده مانده اید که گمان برده اید دل و دریا و دقیقه،دلیل می خواهد؟ شما که پای پیمودن و دل دریا دیده ندارید،چرا به جاده شک می کنید؟ چرا به دشنه فحش می دهید؟جای جنون بروید از باران کمی مهربانی یاد بگیرید که به بهانه ی هر حادثه ی حقیری با تیشه نیفتید به جان سنگ و صخره و بیستون! اینهم از معجزه ی شاعرشدنتان.... ای بترکید با این ترانه هایتان که بوی توهم می دهد! |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم فروردین 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
۱
بهانه هایت را به هرکس گفتم خندید نه به تو به من! ...................................................................... ۲ به سنت تصلیب آغوش گشوده ام به مرگی که از تو نیست ........................................................................................... ۳ خشم ات خاموش ، هم پرسه ی گریز! که بیراهه ای تنگ چشم براه بی عاطفگی ِ دستهامان نشسته ست
خواب و خاطره ات خاموش! که همسایه گان غربت به لهجه ی خشم من ـ و یا حتا تو ! باری ـ بارها و باره ها خندیده اند. .................................................... ۴ در ازدحام سیم و ساز و صدا به زخم های بی زخمه خیره مانده ام .................................................. ۵ از همین اول جاده همه هم بغض یه آهیم واسه روءیت سپیده غرق این راه سیاهیم
یکی مثل من پیاده ٬ مث سایه ٬ سرد و ساده یکی مثل تو غریبه چش سپرده ته جــــــــاده
یکی با حنجره ی خیس داره داد میزنه: " بنویس میگن آدم بودیم اما این روزها حرفی ازش نیس"
واسه این سبقت آخـــــــر آدمــا یکه سوارن با اونا که جا می مونن هیچکدوم کاری ندارن
یکی تو خواب و خیالش همه جاده ها رو رفته یکی هم٬ خسته ی خسته مونده با دل گرفته
یکی دستاشو گذاشته لای دیوار جدائی یکی مثل من پیاده ٬ خسته از بی اعتنائی
دو قدم مونده به اینکه از غم همدیگه رد شیم منکر دین و خدا و قــل هوالله و احــــــد شیم
نه دیگه راهی نمونده اگه صبر کنی می بینی خیلی نزدیکه که اسم بی خیالی رو بلد شیم
از همون شروع قصه ٬ جاده اشتباهی بوده سهـــم آدمای ساده ٬ سایه وسیاهی بوده
همسفر نداره این راه ٬ همه مون ساکت و سردیم جاده بن بسته ٬ می دونیم ٬ اما باز بر نمی گردیم
|
|
+ نوشته شده در
یازدهم فروردین 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
میان مردمــان ساکت و سنگی امان از اینهمه احساس دلتنگی
چه شد هملهجه گیسوی پریشانت؟ کجـــــــا رفت آن نگاه نامسلمانت ؟
پس از تو لحظه هایم تیره و تار است دل و دین ام از این دنیا طلبکار است
گرفتـارم به این شب زنده داری ها به این سر درگمی ها ، بیقراری ها
گمان می کردم از چشمـان تو سیرم نباشی هـــم ، سراغت را نمی گیرم
ولی ، بعد از تو ، از آئینه دلگــــــیرم چه می دانستم اینجا، بی تو میمیرم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارم فروردین 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
... من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زنده گی نیست بلکه یکسره خود زنده گی ست...
" احمد شاملو " |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|