![]() |
![]() |
|
|
هی تو ، نامسلمان مُقدرم! رهای ام کن از حیرت مردمان سیم و سکه و سکسکه از ازدحام هجوم اینهمه مجرم که از پی بخشش - گوسفند گوسفند - ترانه های غلط را طواف می کنند اینها که خدای را با بهره های درصدی به ما وام داده اند
هی تو ، نا مسلمان مقدرم! یادت هست ، برایت از ماهیهای خوش حال گفته بودم ؟ حالا آخر همان واگویه با من بخوان : خوش به حال ماهیها که دین ندارند و ریا را نمی شناسند... اما هزار بار خدای را دیده اند
با تو اَم ، ها! هی تو نامسلمان! ....................................................................................................... صدا رنگ اگر داشت شهرمان ، رنگین کمان بود . ..................................................................................................... کاش یادم نرفته بود که روی بلور بغضم بنویسم : ورود سنگ ممنوع !
|
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
عـادت ندارم به گزارش نویسی. یعنی اصلن بلد نیستم این رقم از نوشتن را.. اما حیفم آمد که تجربه ی رفتن به بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران را با شما قسمت نکنم و از کنار کشفیات ، یافته ها واتفاقات ویژه و منحصربفرد آن بگذرم...البته اتفاق، واژه ی اشتباهی ست برای توضیح ِتجربیاتِ خاص ِ نمایشگاهی من ... چرا که معنای اتفاق به رویدادی خارق العاده که انتظار وقوعش را نداریم برمی گردد ... در حالیکه ما به یمن دستپخت مسئولان ِ همه جانبه اندیش مان ، پاک عادت کرده ایم به این رویدادها و اگر روزی عدمشان را شاهد باشیم باید تعجب کنیم و نه از وجودشان... جا به جایی مکان نمایشگاه در کنار همه ی مشکلات و معضلات و ایرادهایی که دارد،چند ویژه گی مثبت و درخور توجه هم دارد، که من سه - چهارتایش را چه مثبت و چه منفی، بصورت در هم می آورم...شما هم اگر دلتان خواست، خودتان تصمیم بگیرید که کدامشان مثبت است و کدام منفی... از ورودی که وارد شدید،برای گرفتن و تصاحب نقشه ی نمایشگاه، خودتان را اسیر و عبیر و گرفتار نکنید... که به نقشه ی مبهم و نه چندان دقیق نمایشگاه،هرچه بیشتر دقت کنید بی شک نحوه ی گمشدنتان هم پیچیده تر و مرموز تر می شود... برای یافتن مقصد،قطب نما، کوه،خورشید و سمت وزش بادهای موسمی بیشتر به کارتان می آید... اما اگرهم بر حسب نابخت یاری، هوا ابری و یا آلوده بود، دست به دامن بومیان منطقه بشوید که مثل کف دست شان زیر وبم مکان را می شناسند...اگر هم نشد و نتوانستید اصلن بد به دلتان راه ندهید ... همینطور بی نقشه طی طریق بفرمائید، پیدا خواهید کرد انشاا...! برای پیدا کردن غرفه ی انتشاراتی مورد نظرتان اصلا و ابدا،به دنبال علامت و نشانه ای که راهنمائی تان کند، نباشید و نگردید ... که ما گشتیم و نبود... همچنین فکر نکنید اگر ترتیب الفبائی اسامی غرفه ها را پیگیری کنید؛ حتمن به جایی که می خواهید برسید،می رسید! که هیچ ضمانتی برای چنین ترتیبی وجود ندارد... خودتان را به هجوم جماعت بسپرید... هرجا بروند شما را هم ـ چه بخواهید و چه نخواهید ـ می برند...ضمنن نگران هم نشوید ، جماعت که جای بد نمی رود! می رود؟! از باجه اطلاعات هم اگر بپرسید ،توفیری ندارد چه که یکی از جمله هایی که احتمالن می شنوید اینست که: بفرمائید داخل شبستان!( در واقع مشکل از ماست که میزان توقع خونمان بالاست!!) دیگر اینکه اگر خسته شدید و گرما و ازدحام کتاب دوستان و جماعت فرهنگ دوست عصبی و کلافه تان نمود و قصد تجدید قوا و تازه کردن نفس داشتید، خودتان را برای پیدا کردن استراحتگاه به زحمت نیندازید...هرجا که عشق تان کشید کافی ست هیکل مبارک را شل کرده و همانجا ولو شوید...دلواپس این نباشید که ممکن است هیکل تان سد راه دیگران بشود و مزاحمت ایجاد کند... فرقی ندارد دم ورودی سالن هستید یا وسط محوطه ی وسیع مصلا و یا حتا روی پله هایی که معمولن به جایی هم نمی رسند... دنبال چمن و نیمکت و یک وجب سایه ی درخت و حوض و استخر و نسیم بهاری و صدای بلبل هم نباشید بین نشستن و دراز کشیدن یکی را انتخاب کرده و حمام آفتاب بگیرید... البته لطفن و ترجیحن حجاب را بی خیال نشوید که... بماند! مگر سیزده بدر رفته اید که دنبال جای خوش می گردید،خدائی توقع تان بالاست! تازه اگر استراحتگاه و تفرجگاه ندارد،به جایش هایدا و هایلا و آیدا و بستنی و یخمک و سپورمکانیزه و نمازخانه تا دلتان بخواهد دارد و می توانید هرچه طاعات و عباداتِ قضاشده دارید، ادا کنید و به جان مسئولان و برپا کننده گان زحمتکش و تشنه ی خدمت،دعای خیر بفرمائید که در اوج فوران و تراوش سلیقه و ذوق، هر جا که حصار و دیوار کم آورده اند، دست به دامن ِ چادرهای بزرگ آبی و سیاه و تکه های گونی و طلق و برزنت و... شده اند.علی الحال اگر تشریف بردید به نمایشگاه حتمن از پله های معروفش بالا بروید و فرصت لذت بردن از دیدن طراحی همرمندانه ی یک نمایشگاه بکر،آنهم از نوع بین المللی اش را از خویش دریغ نکنید...( معجونی از جمعیت و کتاب و چادرهای بزرگ و گونی های رنگارنگ و قوطی های خالی آب معدنی و ...) بیستمین نمایشگاه بین المللی ـ بر روی بین المللی بودنش تاکید وافر دارم که یادمان نرود و ملکه ی ذهنمان بشود ! ـ با همه ی کمبودهای تاریخی و بامزه اش، یک ویژه گی بی نظیر و شایان ذکر دارد و آن -رویم به دیوار - مستراح های شگفت آور و تحسین برانگیزی ست که هم کیفیت اش بین المللی ست و هم کمیت اش! پس غُر نزنید و اعتراض هم نکنید که وارد نیست... بروید و لذتش را ببرید...
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
به: شب ِ غزل ... ...چه تلخ مانده ام در این هزار صفحه استرس نظرنویس ِ پُست ِ من ! به داد گــــریه ام برس چه ساده کم شدم ، شدم دو حرف درون گوشی ات اگر چه قانع ام - هنوز - به یک سلام با SMS ! ....................................................................................................... پدرم شهرم کو ؟ روی این نقشه چرا شهر من پیدا نیست؟ خاک اجدادی من زبر له کوب ِ سُم ِ اسب ِ کدام اعرابی طعمه ی ِ تاراج است؟ چه شد آن حرمت ناب؟ چه شد آن کوه کتاب؟ حیف از آن خاک - همین خاکستر - توسری خورده از این قبیله ی شهوت و شمشیر و شراب... بهت این قبیله ی حیرانی ، تب اعجاز کدام آیه ی استنتاج است؟
پدرم آزادی در شب ِ سکوت خود خواسته اش زندانیست ترجمان ِ خش خش ِ سرد ِ قل و زنجیری - که به دست و پای اندیشه ی من پیچیده ست - خشم ِ اندوه زده ای طولانی ست. حیرتی نیست اگر جهل این جماعتِ « ابن » و « ابو » به تن سوخته ی تمدن دیرین ام سنگ تحقیر - که واکنده شد از کوه غضب - می کوبد.
*** دیشب اینجا مردی - برلبش وردی و دشداشه به تن - آیه از جنگ و جِنین می فرمود به من غریبه در میهن خود این چنین می فرمود: « - این پسر با همه دیوانه گی اش - اخراج ست!»
من به غمْ خطبه ی درد خندیدم با دلی سوخته بر مضحکهْ سرد خندیدم
پدر اما... اینک... خارج از خانه و خاک به خیال ات نرود مایوسم! یا که افسرده و بی حنجره پشت ِ صورت ِ اینهمه قفل پس ِ بی مرزی ِ محض محبوسم ؟ به خیال ات نرود حجره ی خاطره ام را بسته ام؟ نه پدر خواهی دید مرگ این قبیله ی قفل و قفس مرگ این عشیره ی ناخوانده مرگ این طایفه را از شب کابوسم نه پدر خواهی دید که به خون خواهی این خاک کمرها بسته ام *** لیک فردا پدرم سوشیانتی خبرش گر برسد خاک اجدادی من ـ یا همین تُربت پشکل شده از اُشتر بی معجزه گان- قبله ی آزادی ست... |
|
+ نوشته شده در
پنجم اردیبهشت 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
... من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زنده گی نیست بلکه یکسره خود زنده گی ست...
" احمد شاملو " |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|