![]() |
![]() |
|
|
سنگسار...
دلــــــــــــــم گرفته برایت، نگو نمی دانی تو نامه هــای مــرا - نه - نگو نمی خوانی
من از هجای غزل - نانوشته - جا ماندم در این غروب گـرفته .... غروب بــــارانی
تو پای پنجره ها را به سنـــگ وا کردی اگر چه ساده ولی... با کمی پشیمانی
در آسمان غرورت همیشه کم بودم تو قدر لحظه ی پرواز را نمی دانی
چرا به موعظه هایم همیشه شک داری؟ که مفتخــر به گناهم... به نا مسـلمانی
که من اگرچه شکستم،اگرچه وا دادم ولی نمرده هنوز ام که سر بجنبانی!
مسیر عاطفه را تا من از تو پرسیدم دلــم به دلهره افتاد مــرا نپیچانی؟!
دوباره اول اسم ات شروع تنهایی ست به چشم خسته و خیسم،غریبه می مانی! ........................................ نه اینکه از تــــو بخواهــم مــرا ببخشایی فقط بگو که نشستی ،بگو که می مانی
تو چشمه چشمه زلالی،عطش نمی فهمی مـــــرا - گرفته و لـب تشنه - برنــگردانی !
به یمن مــعجزه هایم ، تورا خدا کردم تو را به جان خــدا ، سینه را نرنجانی!
کسی به لهجه ی بغضم همیشه می خندد به واژه هـــــــــای من از لحظه های پنهانی
به قلب خسته ی دلواپسم چه آوردی؟ که سکته کرده غزلواژه های پنهانی...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
تو گفتی عاشقی اما چرایش را نمی فهمی سکوت ممتد و بی انتهایش را نمی فهمی تعجب می کنم، بعد از بهاری اینچنین ابری شمیم خاک و باران هوایش را نمی فهمی؟ به کنجی می خزی ّ و در خودت غرق هیاهوئی دلت را می شناسی،انزوایش را نمی فهمی! چه خوش می رقصی اما...نه،صدای شادمانی نیست چگونه خنده ی بی های هایش را نمی فهمی؟ به ساعت خیره می مانی ّ و این در دایره مردن رکود مبهم و بی اعتنایش را نمی فهمی عجب غوغای خاموشی صدای خسته ات دارد صدائی جاری اما واژه هایش را نمی فهمی سراپا می شوی لبریز غم ،لبریز دلتنگی حضور خسته ی پا در هوایش را نمی فهمی من از وبلاگهای بچه ها... هی! تو، توئی که شا - - نه بالا می زنی! وبلاگهایش را نمی فهمی همین تو ! با نگاهی تیره و تلخند مرموزت به من فهمانده بودی محتوایش را نمی فهمی همین عشق است و ... راز پرسه هایش را نمی فهمی عزیزم،پرسه هایش را نمی فهمی! |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
چه حالی می دهد آواره گی با تو یکی را برگـــزیدن ، یا هـمه یا تو چقدر این فاصله طولانی وتلخ ست از اینجا تا همه، ...تاعاشقی ...تا تو .....................................................................................
اینجا کسی ـ مثل تو با من آشنا ـ رفت از دست ِ من رنجیده و بی اعتنـــا رفت رفــتی ّو سـهـمی جـز صدای تو نمانده اینجا... الو! ...ای لعنتی! ..... بازهم صدا رفت .................................................................................. مترسک دیده ای ما را ! مگر چوبم؟! تـو بد تا کرده ای بـا قـلب محـجـوبم تصــور کـرده بـودم بــی تــو مـیمـیرم عجیب ست بی تو ام... بی تو ، ولی خوبم ! ................................................................................ دوباره آسمـــان ِ دیوانه می بارید اما دلم نه ـ بی تو دیگرـ نمی نالید لحنی شیبه باتو تنهاهمین راگفت : بعد از صـــدای بوق پیغــــام بگذارید .............................................................................. |
|
+ نوشته شده در
دوم خرداد 1386ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
... من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زنده گی نیست بلکه یکسره خود زنده گی ست...
" احمد شاملو " |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|