![]() |
![]() |
|
|
یک : همین ام ! مرده موجی کنج ساحل، گم: گره افتاده بر ابروی رویای ام و اخمی وارسیده از عبور گنگ آئینه - به خود می خندم و این هیچ که در آئینه گی پیداست... - من ـ آری ـ در نگاهم خیس خورده دانه های مبهم گندم ! تو اما... هی غزل می بارد از چشم ات ـ شبیه خنده ی باران : پر از تردید و نا امنی - برایت گفتم از دلتنگی و آئینه و گندم... برایت از نگاه سُربی مردُم...
: « چه رویایی!!» تو می گوییّ و می خندی و در آئینه می بینی مرا چون مُرده مردی زیر شن ها...گم!
شهریور هشتاد و یک ساحل خزر ............................................................................ دو : تازه رسیده ام، - مگر نمی بینی تمامی درنگ را پای پیاده پیموده ام ؟! - [بی لحظه ای واهمه که رد پای پسین پروازمان * در آسمان خاکستری و حضور تلخ طعنه گم شود ]
* ما ،که می گویم منظورم من است و خیال تو. زمستان هشتاد و پنج ................................................................ سه : ستایش ستاره را رها کن که سرب سرب خفه گی را نفس می کشم...
بهار هشتاد و شش
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم تیر 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
روی ماسه های دلشوره گی ام سایه ی محو کسی پیدا نیست
پشت این چهره ی گم جز فرو ریخته غروری موهوم نفسی پیدا نیست
کاش می دانستی پشت بی پنجره ی شب زده گی جز توهم ردی از رویا نیست
پس خاموشی لب های به هم دوخته ام - پای تکرار همان خاطره ها - سوخته ام روزهاست می شکنم و در اعماق تنم جز سکوتی سرشار مبهم ِ پچپچه و نرمی نجوا نیست
هی تو آفتاب تبار قصه ی تقدیرم ! روی دیوار دلم سایه ی محو کسی پیدا نیست
بهمن هشتاد و سه |
|
+ نوشته شده در
سوم تیر 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط پوریاکلهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
... من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زنده گی نیست بلکه یکسره خود زنده گی ست...
" احمد شاملو " |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|